آقای سلامت میگفت: یک حسابدار خوب حسابداریِ که بتونه حساب رو به نفع کارفرما تموم کنه. اولش هیچی نمیفهمیدم به نظرم میومد که حسابداری یعنی جمع و تفریق، گاهی هم ضرب و تقسیم. اعداد و ارقام که دروغ نداش
برچسب:
نویسنده: هلیا محبی
گاهی باید ضرب محکم مشت را بخوری تا به خود آیی که کجا زندگی میکنی!غلامحسین ساعدی یا گوهرمراد در 24 دی سال 1314 در تبریز متولد شد. پدرش یک کارمند دولت بود و مادرش خانهدار! پدر مادرش از مشروطهخواهان
برچسب:
نویسنده: هلیا محبی
من که سر از کار این جماعت در نیاوردم! آقا همه میگن پول نیست ولی این آرایشگاه فریده جون هی پر و خالی میشه.. یعنی هایلات و سشوار هیچ، بعضیا برا ترمیم تاتوهاشون قدم رنجه فرمودن، بعضیا برا کاشت ناخن و مژ
برچسب:
نویسنده: هلیا محبی
مادرجان ما میگفت: بار کج به منزل نمیرود. گاهی هم از آنطرف ماجرا نگاه کرده و میگفت: سر بیگناه بالای دار نمیره ...خلاصه ما برای هر چیزی کلی ضرب المثل شنیده و با آنها زندگی کردهایم. گرچه خیلی اوقات
برچسب:
نویسنده: هلیا محبی
توی فرودگاه شهید هاشمی نژاد مشهد، از یک ساعت قبل پرواز نشسته بودیم و در هوای بهاری خرداد، معجون گران قیمتی میخوردیم که هم جیبهایمان را دچار ضعف کرده بود و هم روی دلمان میماند.اما به خودم گفتم: حیف است
برچسب:
نویسنده: هلیا محبی
آسانسور را دوست دارم، بخاطر آیینه قدی اش! آسانسور با این آیینهی کثیف و خطخطی، چه قشنگی میتواند داشته باشد؟! اما دوستش دارم مثل هزاران دوستداشتنی که دلیل نداشت. اما تابهحال به دلایل هیچکدام از د
برچسب:
نویسنده: هلیا محبی
بعضی چیزها را نمی دانی کجای دلت بگذاری؟! کلا دنیای کج وکوله ایست. تو در میان تمام این ضدونقیضهای فراوان ایستادهای و هی سبکسنگین میکنی که با هرکدام از آدم ها چه تفاوت دیدگاهی داری و نکند او بهترین
برچسب:
نویسنده: هلیا محبی
اندر احوالات این روزهای من این است که حالم خوب است و کزت وار به کارهای خانه مشغولم. از پختوپز تا شستن ظرف و جارو کردن خانه با وسیلهای به نام جاروبرقی! پ.ن.پ خیال کردین واقعا کزت شدم و با جارودستی د
برچسب:
نویسنده: هلیا محبی
وقتی می گم قمر در عقرب، خودمم نمی دونم قمر چطوری میره تو عقرب؟! اما لابد یه اتفاق وحشتناکیه که کم از 98 ما نداره. امروز همه همسایه هایی که اومده بودن عیادت مادر از کرونا می گفتن. مهین خانم می گفت میرم
برچسب:
نویسنده: هلیا محبی
شما را نمیدانم، اما من وقتی از چیزی محروم میشوم، الکی الکی دلم میخواهد داشته باشم. مثلا همین الان دلم کوچه و بازار میخواهد. دلم میخواهد لپهای نوه همسایه را بکشم! دلم میخواهد روی دستش را گاز زده
برچسب:
نویسنده: هلیا محبی